تبليغاتX
خدا دوستت دارم
یا علی گفتیم وعشق آغاز شد

عمري مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نيستم که کنم رو به هر دري

او نيز مايل است به عهدي وفا کند

اما،اگرخدا بدهد،عمر ديگري...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

همسفر!
در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
 
عزیز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
 
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم.
+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1390ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

اگر به خانه ي من آمدي"برايم مداد بياور، مداد سياه، مي خواهم روي چهره ام خط بکشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يک ضربدر هم روي قلبم، تا به هوس هم نيفتم !

يک مداد پاک کن بده براي محو لبها، نمي خواهم کسي به هواي سرخيشان ، سياهم کند!

يک بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم، شخم بزنم وجودم را،

بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!

يک  تيغ بده؛  موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد و بي واسطه روسري، کمي بيانديشم !

نخ و سوزن  هم بده، براي زبانم، مي خواهم بدوزمش به سق، اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود، مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور کنم !

پودر رختشويي هم لازم دارم، براي شستشوي مغزي، مغزم را که شستم ، پهن کنم روي بند تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت مي داني که؟ بايد واقع بين بود !

صدا خفه کن هم اگر گير آوردي بگير، مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ،  برچسب فاحشه مي زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!

يک کپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي که خواهران و برادران ديني  به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي کنند !

تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح  مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم  يک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:

"من يک انسانم "..." من هنوز يک انسانم" ...." من هر روز يک انسانم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

To fall in love

عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach.

آنقدر بخندي که دلت درد بگيره

To find mails by the thousands when you return from a

vacation.

بعد از اينکه از مسافرت برگشتي ببيني

هزار تا نامه داري

To go for a vacation to some pretty place.

براي مسافرت به يک جاي خوشگل بري

To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي

To go to bed and to listen while it rains outside.

به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي

To leave the Shower and find that

the towel is warm

از حموم که اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !

To clear your last exam.

آخرين امتحانت رو پاس کني

To receive a call from someone, you don't see a

lot, but you want to.

کسي که معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت

مي خواد ببينيش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used

since last year.

توي شلواري که تو سال گذشته ازش استفاده

نمي کردي پول پيدا کني

To laugh at yourself looking at mirror, making

faces.

براي خودت تو آينه شکلک در بياري و

بهش بخندي !!!

Calls at midnight that last for hours.

تلفن نيمه شب داشته باشي که ساعتها هم

طول بکشه

To laugh without a reason.

بدون دليل بخندي

To accidentally hear somebody say something good

about you.

بطور تصادفي بشنوي که يک نفر داره

از شما تعريف مي کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep

for a couple of hours.

از خواب پاشي و ببيني که چند ساعت ديگه

هم مي توني بخوابي !

To hear a song that makes you remember a special

person.

آهنگي رو گوش کني که شخص خاصي رو به ياد  شما

مي ياره

To be part of a team.

عضو يک تيم باشي

To watch the sunset from the hill top.

از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کني

To make new friends.

دوستاي جديد پيدا کني

To feel butterflies!

In the stomach every time

that you see that person.

وقتي "اونو" ميبيني دلت هري

بريزه پايين !

To pass time with

your best friends.

لحظات خوبي رو با دوستانت سپري کني

 

To see people that you like, feeling happy.

کساني رو که دوستشون داري رو خوشحال ببيني

See an old friend again and to feel that the things

have not changed.

يه  دوست قديمي رو دوباره ببينيد و

ببينيد که فرقي نکرده

To take an evening walk along the beach.

عصر که شد کنار ساحل قدم بزني

To have somebody tell you that he/she loves you.

يکي رو داشته باشي که بدونيد دوستت داره

To laugh .......laugh. . .........and laugh .......

remembering stupid

things done with stupid friends.

يادت بياد که دوستاي احمقت چه کارهاي

احمقانه اي کردند و بخندي

و بخندي و

........ باز هم بخندي

These are the best moments of life....

اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند

Let us learn to cherish them.

قدرشون روبدونيم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگي يک

مشکل نيست که بايد حلش کرد بلکه يک

هديه است که بايد ازش لذت برد

وقتي  زندگي 100 دليل براي گريه كردن  به  تو نشان ميده ،

تو 1000 دليل  براي  خنديدن به اون نشون بده.

چارلي  چاپلين

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

جولیا زشت بود و كریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب كه اصلا به صورت جولیا نمی آمدند. اولین روزی كه جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود كنار او بشیند. یادم هست همان روز ژانت دوست صمیمی خواهر من كه دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او پرسید: (آیا میدانی زشت ترین دختر این كلاس هستی؟) همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت. حتی بعضی از پسر های كلاس در تصدیق حرف ژانت سر تكان دادند و ویلیام كه همیشه خودش را برای ژانت لوس میكرد اضافه كرد: (حتی بین پسرها) اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جواب ژانت جمل هایی گفت كه باعث شد همان روز اول تمام دختران كلاس احترام جولیا را بیشتر از ژانت حفظ كنند! جولیا جواب داد: (اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب هستی). در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو كلاس شد و كار به جایی رسید كه برای اردوی آخر هفته همه می خواستند جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر كس اسم مناسبی انتخاب كرده بود . به یكی میگفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو كمانی داده بود.حتی به آقای ساندرز معلم كلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین معلم دنیا را داده بود. ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود كه واقعا به حرف هایش ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت شخصیت هر فرد اشاره میكرد. مثلا به من میگفت بزرگترین نویسنده دنیا و به سیلویا خواهرم میگفت بزرگترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی سیلویا حرف نداشت و من تعجب كرده بودم كه چگونه جولیا در همان هفته اول متوجه این موضوع شده بود. سال ها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر كوچك ما انتخاب شد و من بعداز ده سال وقتی با او برخورد كردم بی توجه به قیافه و صورت ظاهریش احساس كردم شدیدا به او علاقه مندم. جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد در دل آنها جای باز میكرد. 5 سال پیش وقتی كه برای خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: (برای دیدن جذابیت یك چیز، باید قبل از آن جذاب بود ) و من بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری كردم. در حال حاضر من ازجولیا یك دختر سه ساله به نام آنجلا دارم. آنجلا بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرتند. روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت: (من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم) و مادرم روز بعد نیمی از دارایی های خانواده را به ما بخشید.
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود. فهميدم با بقيه فرق مي کنه.
گفت: حاج آقا ! يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم ، اگه جوابشو بدونم خوشحال مي شم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم مي ميرم.
گفتم: دکتر ديگه اي، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نمي شه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاءالله که بهت سلامتي ميده.
با تعجب نگاه کرد و گفت: "اگه من بميرم خدا کريم نيست؟"
فهميدم آدم فهميده ايه .
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم مي ميرم، خيلي ناراحت شدم. از خونه بيرون نمي اومدم . کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن. تا اين که يه روز به خودم گفتم: تا کي منتظر مرگ باشم؟!
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون ،مثل همه شروع به کار کردم ؛ اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت.
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نمي کرد . با خودم مي گفتم :بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن .آخه من رفتني ام و اونا انگار نه. سرتون رو درد نيارم . من کار مي کردم، اما حرص نداشتم و بين مردم بودم ، اما بهشون ظلم نمي کردم و دوستشون داشتم.
ماشين عروس که مي ديدم ،از ته دل شاد مي شدم و دعا مي کردم . گدا که مي ديدم ، از ته دل غصه مي خوردم و بدون اين که حساب کتاب کنم، کمک مي کردم.
مثل پير مردا برا همه جوونا آرزوي خوشبختي مي کردم. الغرض اين که اين ماجرا منو آدم خوبي کرد ...
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن رو قبول مي کنه؟
گفتم: بله، اون جور که ياد گرفتم و به نظرم مي رسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه.
آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، داشت مي رفت. گفتم:
راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!
يه چرتکه انداختم .ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم:
مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
هم کفرم داشت در ميومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار مي شدم گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: مي تونيد کاري کنيد که نميرم؟ گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي ما رفتني هستيم ،کي اش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1390ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1390ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

شعر زيباي حميد مصدق

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت

 

جواب زيباي فروغ فرخ زاد

 

من به تو خنديدم

چون که مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تکرار کنان

مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی هم سالها بعد به این دو تا شاعر جواب داده که خیلی جالبه

 

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد

که به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد

غضب آلود به او بغضی کرد

این وسط من بودم

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم

بین دستان پر از دلهره یک عاشق

و لب و دندان

تشنه کشف و پر از پرسش دختر بودم

وبه خاک افتادم

چون رسولی ناکام

و هر دو را بغض ربود

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت

او یقینا پی معشوق خودش می آید

پسرک بود ولی روی لبش زمزمه بود

مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم

اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

ماييم و تمام آفرينش
ماييم نقاط خوب بينش
ماييم و صداي بي صدايي
فرياد بلند آشنايي
ماييم و نگاه پر درخشش
آيين دعا و راه بخشش
ماييم تمام نور هستي
ماييم وجود و حق پرستي
ماييم خود خوده خوده حق
ماييم نگار و نرگس و شمع
ماييم همان ميانه کار
رقص و غزل و نواي بيمار
ماييم که مست مست مستيم
انگور و شراب و خمره هستيم
ماييم که بوي ياس داريم
راهيم و دو صد سوار داريم
ماييم و نواي بي نوايي
بسم ا... اگر حريف مايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

(قرآن ! من شرمنده توام – دکتر شریعتی)



قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو از آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

 به اكراه آورد دست از بغل بيرون

 كه سرما سخت سوزان است

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم

منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور

بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

 تگرگي نيست ، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

 حسابت را كنار جام بگذارم

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1390ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌کشي کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسايه‌اش درحال آويزان کردن رخت‌هاي شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تميز نيست. انگار نمي‌داند چطور لباس بشويد. احتمالا بايد پودر لباس‌شويي بهتري بخرد.

همسرش نگاهي کرد اما چيزي نگفت. هربار که زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشک شدن آويزان مي‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار مي‌کرد تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزي از ديدن لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام که چه کسي درست لباس شستن را يادش داده."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز کردم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

دلتنگيهاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند
رويا هايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه ي برفي به اشکي نريخته مي ماند
سکوت سرشار از ناگفته هاست ، از حرکات ناکرده ، اعتراف به عشقهاي نهان و شگفتيهاي بر زبان نياورده ، در اين سکوت حقيقت ما نهفته است ، حقيقت تو و من
براي تو و خويش چشماني آرزو مي کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند ، گوشي که صدا ها را در بيهوشي مان بشنود. براي تو و خويش روحي که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد و زباني که در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون کشد و بگذارد از آن چيزها که در بندمان کشيده است سخن بگوييم .
گاه آنچه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاريست . زيرا تنها حقيقت است  که رهايي مي بخشد.
از بخت ياري ماست شايد که آنچه آرزو مي کنيم يا به دست نمي آيد يا از دست مي گريزد.
مي خواهم آب شوم در گستره ي افق ، آنجا که دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز ميشود.
چند بار اميد بستي و دام بر نهادي تا دستي ياري دهنده ، کلامي مهر آميز ، يا گوشي شنوا به چنگ آري؟ چند بار دامت را تهي يافتي ؟ از پاي منشين ، آماده شو تا ديگر بار و ديگر بار دام بگستري
پس از سفرهاي بسيار و عبور از توفانهاي اين درياي متلاتم بر آنم تا ديگر بار در کنار تو لنگر افکنم ، بادبان بر چينم ، پارو فرو نهم ، سکان رها کنم ، به خلوت لنگرگاهت در آيم و در کنارت پهلو بگيرم. و آغوشت را باز يابم . و استواري امن زمين را زير پاي خود بيابم.
پنجه در افکنده ايم با دستهايمان به جاي رها شدن . سنگين سنگين بر دوش مي کشيم بار ديگران را به جاي همراهي کردنشان ، عشق ما نيازمند رهايي است نه تصاحب ، در راه عشق ايثار بايد نه انجام وظيفه از کسي نمي پرسند چه هنگام مي تواند خدا نگه دار بگويد. از عادات انساني اش نمي پرسند . از خويشش نمي پرسند. زماني به نا گاه بايد بپذيرد درد مرگ را ، فرو ريختن را تا ديگر بار بتواند بر خيزد.

در وجود هر کس رازي بزرگ نهان است . داستاني ، راهي ، بيرا هه اي طرح افکندن اين راز ، راز من و تو ، راز زندگي ، پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است. بسيار وقتها با يکديگر از غم و شادي خويش سخن ساز مي کنيم . اما در هر چيزي رازي نيست . گاه به سخن گفتن از زخمها نيازي نيست. سکوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت.

به تو نگاه مي کنم و مي دانم که تو تنها نيازمند يک نگاهي که به تو دل دهد و آسوده خاطرت کند، بگشايدت تا رها شوي ، من پا پس مي کشم و در نيم گشوده به روي تو بسته مي شود.


پيش از انکه به تنهايي خود پناه برم از ديگران شکوه آغاز ميکنم . فرياد ميکشم که ترکم گفته اند . چرا از خود نمي پرسم کسي را دارم که احساسم را ، انديشه و رويايم را ، زندگي ام را لحظه به لحظه با او قسمت کنم؟ آغاز جدايي شايد از ديگران نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1390ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

همسرم با صداي بلندي کفت : تا کي ميخواي سرتو توي اون روزنامه فروکني؟ ميشه بياي و به دختر جونت بگي غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناري انداختم و بسوي آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده مي آمد. اشک در چشمهايش پر شده بود. ظرفي پر از شير برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختري زيبا و براي سن خود بسيار باهوش بود. گلويم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمي خوري؟ فقط بخاطر بابا عزيزم. آوا کمي نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهايش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، مي خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو مي خوردم. ولي شما بايد.... آوا مکث کرد. بابا، اگر من تمام اين شير برنج رو بخورم، هرچي خواستم بهم ميدي؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول ميدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزيزم، نبايد براي خريدن کامپيوتر يا يک چيز گران قيمت اصرار کني. بابا از اينجور پولها نداره. باشه؟ نه بابا. من هيچ چيز گران قيمتي نمي خوام. و با حالتي دردناک تمام شيربرنج رو فرو داد. در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چيزي که دوست نداشت کرده بودن عصباني بودم. وقتي غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج ميزد. همه ما به او توجه کرده بوديم. آوا گفت، من مي خوام سرمو تيغ بندازم. همين يکشنبه. تقاضاي او همين بود. همسرم جيغ زد و گفت: وحشتناکه. يک دختر بچه سرشو تيغ بندازه؟ غيرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صداي گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با اين برنامه هاي تلويزيوني داره کاملا نابود ميشه. گفتم، آوا، عزيزم، چرا يک چيز ديگه نمي خواي؟ ما از ديدن سر تيغ خورده تو غمگين مي شيم. خواهش مي کنم، عزيزم، چرا سعي نمي کني احساس ما رو بفهمي؟ سعي کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، ديدي که خوردن اون شيربرنج چقدر براي من سخت بود؟ آوا اشک مي ريخت. و شما بمن قول دادي تا هرچي مي خوام بهم بدي. حالا مي خواي بزني زير قولت؟ حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فرياد زدن که، مگر ديوانه شدي؟ آوا، آرزوي تو برآورده ميشه. آوا با سر تراشيده شده صورتي گرد و چشمهاي درشت زيبائي پيدا کرده بود . صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. ديدن دختر من با موي تراشيده در ميون بقيه شاگردها تماشائي بود. آوا بسوي من برگشت و برايم دست تکان داد. من هم دستي تکان دادم و لبخند زدم. در همين لحظه پسري از يک اتومبيل بيرون آمد و با صداي بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بيام. چيزي که باعث حيرت من شد ديدن سر بدون موي آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اينه. خانمي که از آن اتومبيل بيرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفي کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسري که داره با دختر شما ميره پسر منه. اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صداي هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هريش نتونست به مدرسه بياد. بر اثر عوارض جانبي شيمي درماني تمام موهاشو از دست داده. نمي خواست به مدرسه برگرده. آخه مي ترسيد هم کلاسي هاش بدون اينکه قصدي داشته باشن مسخره ش کنن . آوا هفته پيش اون رو ديد و بهش قول داد که ترتيب مسئله اذيت کردن بچه ها رو بده. اما، حتي فکرشو هم نمي کردم که اون موهاي زيباشو فداي پسر من کنه . آقا، شما و همسرتون از بنده هاي محبوب خداوند هستين که دختري با چنين روح بزرگي دارين. سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گريستن. فرشته کوچولوي من، تو بمن درس دادي که فهميدم عشق واقعي يعني چي؟ خوشبخت ترين مردم در روي اين کره خاکي کساني نيستن که آنجور که مي خوان زندگي مي کنن. آنها کساني هستن که خواسته هاي خودشون رو بخاطر کساني که دوستشون دارن تغيير ميدن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم


جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم


کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم


خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم


میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم


نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم


نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم


امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم


نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم


شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم


بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم


نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم


نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم


ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم


به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم


مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم


نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم


هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم


به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم


سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم


رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم


نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم


نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم


نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم


به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم


به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم


جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم


نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم


چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم


نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم


زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم


سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم


شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....
+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1390ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

اين‌رو بخاطر همهء «آدم بزرگ» هايي که مي‌آيند اينجا مي‌نويسم! آآآي آدمهاي «عدد و رقم» آآآي آدمهاي «افتخار و اقتدار!!» آآآي آدمهاي «کله گنده!» از شما و همهء عدد و رقمهاتون بـيــزارم. دنيا رو به گند کشيدين! (توضيح: حالم خوبه! يعني اينها جدي بود! هذيون نبود!)

 

به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب??? براي‌تان نقل مي‌کنم يا شماره‌اش را مي‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتي با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ي چيزهاي اساسي‌اش سوال نمي‌کنند که هيج وقت نمي‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازي‌هايي را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع مي‌کند يا نه؟» -مي‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق مي‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال مي‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ي قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعداني و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ي صد ميليون تومني ديدم تا صداشان بلند بشود که: -واي چه قشنگ!

يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و مي‌خنديد و دلش يک بره مي‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسي است» شانه بالا مي‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار مي‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌اي که ازش آمده‌بود اخترک ب??? است» بي‌معطلي قبول مي‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمي‌پرسند. اين جوري‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

منبع وب‌سايت احمد شاملو
+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1390ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

پسر به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود که از او خبري نداشتند ... مادرش دعا مي کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضاي خانواده اش نان مي پخت و هميشه يک نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه که از آن جا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گو‍ژ پشت از آن جا مي گذشت و نان را بر مي داشت و به جاي آن که از او تشکر کند مي گفت: هر کار پليدي که بکنيد با شما مي ماند و هر کار نيکي که انجام دهيد به شما باز مي گردد !!! اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اين که زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمي کند بلکه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟ يک روز که زن از گفته هاي مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابر اين نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست هاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه کاري است که مي کنم ؟ ..... بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت. آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي که زن در را باز کرد، فرزندش را ديد که نحيف و خميده با لباس هايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالي که به مادرش نگاه مي کرد، گفت: مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگي اين جا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم که داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گو‍ژ پشت را ديدم که به سراغم آمد. او لقمه اي غذا خواستم و او يک نان به من داد و گفت : اين تنها چيزي است که من هر روز مي خورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا که تو بيش از من به آن احتياج داري . وقتي که مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد که ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه نداي وجدانش گوش نکرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را مي خورد . به اين ترتيب بود که آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت: هر کار پليدي که انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيکي هايي که انجام مي دهيم به خود ما باز مي گردد.

+ نوشته شده در  جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

خدایا! آن قدیم‌ها سختگیرتر بودی!
خدایا! قربانت گردم! ای حکیم کارساز! ما اجالتاً در حکمت کارهایت در مانده‌ایم!
خدایا! مگر قوم نوح بجز اینکه کبر ورزیدند، چه گناهی مرتکب شدند که چنان غرقشان کردی؟
خدایا! مگر قوم عاد بجز کفر نعمتت، چه کرده بودند که چنان به بادی نابودشان کردی؟
خدایا! مگر قوم ثمود را به جرم کشتن شتر، چنان عذاب‌شان ندادی؟
خدایا! مگر اهل مدین بجز کم فروشی، چه کرده بودند که چنان شدند؟
خدایا! مگر قارون بجز مال اندوزی، چه کرده بود که چنان در زمین رفت؟
خدایا! این قوم که در میان‌شان‌ام چه دیگر باید می‌کردند – که نکرده‌اند – تا شایسته‌ی عذابت می‌شدند؟
خدایا! اصلاً می‌شنوی‌ام؟
خدایا! (نکند خدای نکرده، بلاتشبیه) تو هم مانند این پدر مادرهایی هستی که به بچه‌های اول‌شان کلی سخت می‌گیرند و کاری به کار بچه‌های آخرشان ندارند!
خدایا! کجایی؟
خدایا! می‌خواهم به سبک شبان بلند بلند کفر بگویم بلکه موسایی ژاژخایی‌ام را بشنود و از غیرتش عتابم کند. شاید این‌گونه دل‌مان به خبری از تو خوش شود!
خدایا! این‌جا پنداری همه مسابقه می‌دهند در رسیدن به عذابت!
خدایا! با این همه اگر عذاب‌مان نکنی به تمام اقوام قبلی ظلم کرده‌ای!
خدایا! به خودت قسم که عذاب به دستت، هزار بار شیرین‌تر است از عذابی که می‌کشیم به اسمت!

+ نوشته شده در  جمعه 20 اسفند1389ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

می خواستم بگویم:

گفتن نمی توانم

آیا همین که گفتم،

یعنی

          همین که

                                گفتم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مهر1389ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن

زآه شرر بار ، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صیاد
آشیانم داده بر باد

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن ، بیشتر کن ، بیشتر کن

مرغ بی دل ، شرح هجران
مختصر ، مختصر کن ، مختصر کن

***
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا بی اثر شد

ناله عاشق ، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی ثمر شد

راسته و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی ، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن

جور مالک ، ظلم ارباب
زارع از غم گشته بی تاب

ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ ناله سر کن
از مساوات صرف نظر کن

ساقی گلچهره بده آب آتشین
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین

ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین

کز غم تو ، سینه من
پر شرر شد ، پر شرر شد

+ نوشته شده در  جمعه 2 مهر1389ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

این قرار داد

تا ابد میان ما

برقرار باد

چشمهای من به جای دست های تو!

من به دست تو

                     آب می دهم

تو به چشم من

                آبرو بده!

 من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم
ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم!

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه 26 شهریور1389ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

تو اي گمكرده راه زندگاني

نداده فرق، پيري از جواني

« تو پنداري جهاني غير از اين نيست ؟»

« زمين و آسماني غير از اين نيست ؟»

 

« چنان كرمي كه در سيبي نهان است »

« زمين و آسمان او همانست »

 

گمان داري جهان هست و خدا نيست ؟

در اين كشتي اثر از ناخدا نيست

 

رهت روشن، ولي چشم تو تاريك

تو در بيراهه، اما راه، نزديك

 

من و تو، قطره درياي جوديم

من و تو، رهرو شط وجوديم .

 

رسيم آنجا كه در آغاز بوديم .

به نعمت بر سرير ناز بوديم

***

ز دريا روزگاري ابر برخاست

من ابرش گويم اما عين درياست .

 

شتابان شد بهر سو چون سواران

بهر جا قطره قطره ريخت باران

 

ولي اين قطره ها چون درهم آميخت

از اين پيوستگي رودي بر انگيخت

 

من و تو قطره اي در چنگ روديم

گهي بالا و گاهي در فروديم

 

گهي بيني كه ره بر رود، تنگست

بهر گامش بسي خارا و سنگ است .

 

ولي اين رنج ره، پايان پذير است

تو را دستي توانا، دستگير است .

 

بدنبال سفرها منزلي هست

زراعت هاي ما را حاصلي هست

 

تو پنداري همين صحرا و دشتست ؟

و اين رود دمان بي سر گذشتست ؟

 

تو بيني رود را بر لب فغانهاست

نداني كاين فغان از هجر درياست .

 

چو بر دريا رسد آرام گيرد

چو عاشق كز نگارش كام گيرد

 

اگر در رنج و گر در پيچ و تابيم

دوباره سوي دريا ميشتابيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

و خدا زن را آفـرید

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: "این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب

 باش که ..."

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع كرد و چنین

 گفت: "بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی. سرت را به زیر

افكن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین

میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان

میشوی. از او حذر كن كه یار و همدم  ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری كه خدا در

 آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند....

مراقب باش...."

و من بی آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: "به چشم."

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه: "خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از

 لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو...."

گفتم: "به چشم."


در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش

ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی كه مرا به سوی او

میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا كسی كه

 نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم . دیگر تحمل نداشتم .

پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی كردم

مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را

بگویم،  میدانست.

با لبخند گفت: "این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او داروی درد

توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار

شكننده است .و مبادا  با او تند خویی کنی که آنگاه تو را در  آتش قهرم میسوزانم و به

چاه ویل سرنگونت میکنم...

من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی كه در بطن وجودش

 موجودی را میپرورد؟

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار

زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم

 صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم."

من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل

تهدید كردی؟"

خدا گفت: "من؟"

فریاد زدم: "شیخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی

چرا حرفی نزدی؟”

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: "من سكوت نكردم، اما تو ترجیح دادی

صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا."

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تكرار میكند

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

مــرده بــدم زنده شدم گريه بدم خنده شــــدم           دولــت عشــق آمد و من دولت پاينده شدم

ديــده سيـــر اســت مـــرا جـــان دلــير است         زهـــره شير اســت مـــرا زهره تابـنده شدم

گـفـت کـه ديوانه نه​اي لايــق ايـن خانــه نه​اي              رفـتم ديوانه شـــدم ســـلسله بندنـده شدم

گفت که سرمست نه​اي رو که از اين دست نه​اي              رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنـــده شدم

گفت کـه تـو کشته نه​اي در طرب آغـشتـه‌نه​اي             پــيش رخ زنـده کنش کشته و افکنده شدم

گفـت کـه تو زيـرککي مسـت خيــالي و شکي              گول شـدم هول شـدم وز همه برکنده شدم

گـفـت کـه تو شمع شدي قبله اين جمع شدي              جمع نيم شمــع نيــم دود پـراکــنده شدم

گـفـت که شيـخي و سـري پيـش رو و راهبري            شيخ نيـم پيــش نيم امــر تــو را بنده شدم

گفــت که با بــال و پـري من پر و بـالت ندهم            در هـوس بال و پرش بي​پــر و پـرکنده شدم

گــفت مـرا دولــت نـو راه مـرو رنــجـه مـشو             زانک من از لطف و کرم سوي تو آينده شدم

 گفـت مـرا عشق کـهن از بر مـا نــقل مـــکن            گــفتــم آري نکنــم ساکن و باشنـده شدم

چشمه خورشـيد تويــي سايـه گـه بيد مــنـم             چونـک زدي بر سر من پست و گدازنده شدم

تابـش جان يافــت دلـم وا شد و بشکافـت دلم                اطـلــس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدم

صــورت جـان وقـت سحـر لاف همي​زد ز بـطر             بــنـده و خربنــده بدم شاه و خداونده شدم

شـکـر کـند کاغــذ تـو از شـکر بــي​حــد تـو             کــآمد او در بــر مـن با وي مانــنده شــدم

شکر کند خـاک دژم از فـلـک و چـرخ بـه خم              کــز نظــر وگردش او نـورپـذيـرنـده شــدم

شـكر کند چــرخ فـلک از ملک و ملک و ملک              کــز کــرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکـر کند عـارف حـق کـز هـمــه برديم سبق              بــر زبــر هفــت طــبق اختر رخشنده شدم

زهـره بـدم مـاه شـدم چرخ دو صـد تاه شــدم              يـوسف بـودم ز کنون يوســف زاينــده شدم

از تـوام اي شهره قمــر در من و در خــود بنگر             کــز اثــر خـنـده تو گلـشـن خنـدنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان              کــز رخ آن شـاه جهـان فرخ و فرخنده شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

شیعه امروز همان شیعه ای که پاک ترین و تند ترین ایمانها را به علی دارد‌ ، به علی عشق می ورزد.

حتی بر خلاف اسلام ، بر خلاف رضایت شخص علی او را بر مقام الهی می رسانند و علی اللهی و .... می شوند.

باز علی را تنها در یک چهره می بیند ، یک بعد علی را می شناسد و دیگر فضائل و ابعاد این روح چند بُعدی را نادیده می انگارد.

با آنها آشنا نیست و علی بیش از آنچه به شور اخلاص شیعه اش نیازمند باشد به این نیاز دارد که او را و تمام او را شیعه پاک اعتقادش بشناسد.

بی شک از عوام شیعه چنین انتظاری ندارد اما از خواصِ شیعه ، از آدم روشنفکر شیعه چنین توقعی دارد.

کسی که شیعه علی است باید او را در همه چهره هایش بشناسد....

<<دکتر علی شریعتی>>

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

یک دقیقه سکوت به خاطر کودکی که سالهاست زنده است اما زندگی نمی‌کند.

یک دقیقه سکوت به خاطر به دنیا آمدن کسانی که رفتن را به ماندن ترجیح می‌دهند.

یک دقیقه سکوت به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه و ابلهانه باقی ماند.

یک دقیقه سکوت به خاطر امیدهایی که به ناامیدی مبدل شد.

یک دقیقه سکوت به خاطر ستاره‌ی کوچکی که همیشه در آسمان پرستاره و بی‌انتها تنها ماند.

یک دقیقه سکوت به خاطر همه‌ی سال‌هایی که دروغ شنیدم.     

یک دقیقه سکوت به خاطر روزها و لحظه‌هایی که ادامه دادن ناممکن می‌نمود اما عبور ناگریز بود.

یک دقیقه سکوت به خاطر همه‌ی کسانی که به جرم دیگری محاکمه شدند.

یک دقیقه سکوت به خاطر پرنده‌ی کوچک خوشبختی که هرگاه بر بامی نشست با سنگ از او پذیرایی کردند.

یک دقیقه سکوت به خاطر شب‌هایی که با اندوه سپری شدند.

یک دقیقه سکوت به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشت له شد.

یک دقیقه سکوت به خاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند.

یک دقیقه سکوت به خاطر سال‌ها آرامش از دست رفته.

یك دقیقه سكوت به خاطر اضطراب اولین روز مدرسه.

یک دقیقه سکوت به خاطر لحظه لحظه‌ی شبهای امتحان كه با دلواپسی و بی‌خوابی گذشت.

یک دقیقه سکوت به خاطر خاطر اطرافیانی که بود و نبودشان مطلقاً فرقی نمی‌کند.

یک دقیقه سکوت به خاطر همه‌ی کسانی که فکر می‌کردند دنیا روزی بهتر خواهد شد.

یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که معتقدند یک روز همه چیز تغییر خواهد کرد.

یک دقیقه سکوت به احترام خون‌های ناحق بر زمین ریخته و بر آسمان پاشیده‌ی تاریخ.

یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که زندگیشان را وقف کمک کردن به انسان‌های دردمند می‌کنند در حالی که خود دردمندترین‌اند.

یک دقیقه سکوت به احترام دوستانی که که هر گاه به آن‌ها احتیاج داشتم بهترینشان تنهایی بود.

یک دقیقه سکوت به احترام احترام‌های ندیده.              

یک دقیقه سکوت به احترام دفتری که فقط برای نوشتن دردها گشوده می‌شود.

یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که گمان می‌کنند زنده بودن زندگانی را کافیست.

یک دقیقه سکوت برای رویاهای شیرین کودکی، که هرگز باز نخواهند گشت.

یک دقیقه سکوت برای صداقت که این روزها وجودی فراموش شده است.

یک دقیقه سکوت برای محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع می‌گردد.

یک دقیقه سکوت برای پروانه‌ی کوچکی که با بال شکسته‌اش تمام عمر در تلاش بیهوده برای پرواز بود.

یک دقیقه سکوت به احترام انسانیت.

یک دقیقه سکوت به خاطر انسان بودن.

یک دقیقه سکوت به خاطر حرف‌های نگفته.

یک دقیقه سکوت به خاطر همه‌ی کسانی که مجبورند یکدیگر را تحمل کنند.

یک دقیقه سکوت برای زندگی.

یك دقیقه سكوت به احترام لحظه آشنایی.

یك دقیقه سكوت به احترام لحظه‌ی جان دادن.

یك دقیقه سكوت به احترام ناله‌های در خون خفته.

یک دقیقه سکوت به احترام کلمه‌ی "دوست" که هیچ‌کس معنی آن را درست نفهمید.

یک دقیقه سکوت برای ظلمت و تاریکی شب، که با دستان سخاوتمند سیاهش همه‌ی تفاوت ها را می پوشاند.

یک دقیقه سکوت برای بالشی که تنها همدم غصه ها بود.

یک دقیقه سکوت برای همه‌ی کسانی که هرگز نفهمیدند کسی آنان را دوست دارد.

یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که سعی کردند صلح را برقرار سازند.

یك دقیقه سكوت به احترام تمام آرمان‌هایی كه به پای قدرت ذبح شدند.

یک دقیقه سکوت برای دل گرفته ام.

یک دقیقه سکوت برای سینه‌های تنگی که از غربت در حال ویرانی‌اند.

یک دقیقه سکوت به خاطر کودکی که از پشت پنجره‌ی غبار گرفته باران را نظاره می‌کند.

یک دقیقه سکوت برای تمام لحظه‌های از دست رفته‌ی عمر.

یک دقیقه سکوت برای سال‌ها زندگی پوچ و بی‌حاصل.

یک دقیقه سکوت برای رویاهای باطل.

یک دقیقه سکوت برای زیبایی گل‌هایی که همیشه با خار همراه بود.

یک دقیقه سکوت برای کسانی که از فرط مشکلات به جنون می‌رسند.

یک دقیقه سکوت برای صفحاتی که با نوشته‌هایی این چنین سیاه می‌شوند.

یک دقیقه سکوت برای گوشی که همیشه شنوا بود ولی هرگز شنیده نشد.

یک دقیقه سکوت برای اشک‌هایی که همگان سعی در پنهان کردن لطافتشان دارند.

یک دقیقه سکوت برای احساساتی که همواره نادیده گرفته می‌شوند.

یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که هرگز نیاموختند لبخند بزنند.

یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که هرگز نیاموختند گریه کنند.

یك دقیقه سكوت به خاطر شكست‌ها و پیروزی‌ها.

یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که از ناراحتی دیگران اندوهگینند در حالی دیگران هرگز آنان را باور نخواهند کرد.

یک دقیقه سکوت به احترام کودکانی که امروز متولد شدند.

یک دقیقه سکوت به احترام تمام کسانی که امروز زندگانی را وداع گفتند.

یک دقیقه سکوت به احترام قلب‌هایی که از سنگ‌اند.

یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که هرگز درک نشدند.

یک دقیقه سکوت به احترام احساس‌هایی که هرگز بیان نشدند.

یک دقیقه سکوت به احترام تمام کسانی که سکوت کردند.

یک دقیقه سکوت ...

و یک دقیقه سکوت به احترام تمام سکوت‌هایم.

+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضحكي الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 5:53 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلم را مي ديدم

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري

در اين دنياي پر افسانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من جاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 5:26 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

به نام آن که ما را آفريده
گروهبان گارسيا را آفريده

از آنجا که خدا عادلترين است
پس از ما هم شما را آفريده

پس از آدم، زني را خلق کرده
از آن گل، اژدها را آفريده

پشيمان گشته از بد شکلي مرد
نشسته گودزيلا را آفريده

نژاد آريا را واکس مالي
نموده آفريقا را آفريده

پس از آن پاک کرده واکس مالي
نژاد آريا را آفريده

کمي زرد چوبه را با گل سرشته
جنوب آسيا را آفريده

و با عناب و آب آلبالو
شمال آمريکا را آفريده

براي خندۀ اعراب وحشي
الکساندر جحا را آفريده

(چو اسم کوچکش از ياد ما رفت
الکساندر جحا را آفريده)

براي آنکه خر تنها نخواند
به دنبالش ضيا را آفريده

براي اهل يونان نيز با زور
برادر زوربا را آفريده

خداوندي که جان بخشيده ما را
براي شش، هوا را آفريده

براي تخليۀ انواع بيني
خدا انگشتها را آفريده

پس از دستي که دارد پنج انگشت
گمانم شصت پا را آفريده

براي کوفتن بر پکّ و پهلو
رديف دنده ها را آفريده

براي خانه اش آدرس نداده
ولي قبله نما را آفريده

براي بانوان با نجابت
غلامان سيا را آفريده

براي زوجهاي بي مکان هم
تئاتر و سينما را آفريده

براي کودکان زير شش سال
بليت نيم بها را آفريده

براي اکل مأکولات عالم
پياز و اشتها را آفريده

براي شستن ظرف نشسته
گالنهاي ريکا را آفريده

براي هجو مخلوقات عالم
من يک لا قبا را آفريده

خلاصه اين خدا چيز عجيبي است
که اين جور چيزها را آفريده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 6:45 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.  

«دکتر علی شریعتی » 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط فرزانه  |