|
یا علی گفتیم وعشق آغاز شد
|
عمري مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نيستم که کنم رو به هر دري
او نيز مايل است به عهدي وفا کند
اما،اگرخدا بدهد،عمر ديگري...

اگر به خانه ي من آمدي"برايم مداد بياور، مداد سياه، مي خواهم روي چهره ام خط بکشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يک ضربدر هم روي قلبم، تا به هوس هم نيفتم !
يک مداد پاک کن بده براي محو لبها، نمي خواهم کسي به هواي سرخيشان ، سياهم کند!
يک بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم، شخم بزنم وجودم را،
بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!
يک تيغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد و بي واسطه روسري، کمي بيانديشم !
نخ و سوزن هم بده، براي زبانم، مي خواهم بدوزمش به سق، اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود، مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور کنم !
پودر رختشويي هم لازم دارم، براي شستشوي مغزي، مغزم را که شستم ، پهن کنم روي بند تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت مي داني که؟ بايد واقع بين بود !
صدا خفه کن هم اگر گير آوردي بگير، مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه مي زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!
يک کپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي که خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي کنند !
تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم يک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:
"من يک انسانم "..." من هنوز يک انسانم" ...." من هر روز يک انسانم...
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach.
آنقدر بخندي که دلت درد بگيره
To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اينکه از مسافرت برگشتي ببيني
هزار تا نامه داري
To go for a vacation to some pretty place.
براي مسافرت به يک جاي خوشگل بري
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي
To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم که اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرين امتحانت رو پاس کني
To receive a call from someone, you don't see a
lot, but you want to.
کسي که معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت
مي خواد ببينيش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used
since last year.
توي شلواري که تو سال گذشته ازش استفاده
نمي کردي پول پيدا کني
To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
براي خودت تو آينه شکلک در بياري و
بهش بخندي !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نيمه شب داشته باشي که ساعتها هم
طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دليل بخندي
To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفي بشنوي که يک نفر داره
از شما تعريف مي کنه
To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشي و ببيني که چند ساعت ديگه
هم مي توني بخوابي !
To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگي رو گوش کني که شخص خاصي رو به ياد شما
مي ياره
To be part of a team.
عضو يک تيم باشي
To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کني
To make new friends.
دوستاي جديد پيدا کني
To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتي "اونو" ميبيني دلت هري
بريزه پايين !
To pass time with
your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري کني
To see people that you like, feeling happy.
کساني رو که دوستشون داري رو خوشحال ببيني
See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و
ببينيد که فرقي نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزني
To have somebody tell you that he/she loves you.
يکي رو داشته باشي که بدونيد دوستت داره
To laugh .......laugh. . .........and laugh .......
remembering stupid
things done with stupid friends.
يادت بياد که دوستاي احمقت چه کارهاي
احمقانه اي کردند و بخندي
و بخندي و
........ باز هم بخندي
These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظههاي زندگي هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونيم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يک
مشکل نيست که بايد حلش کرد بلکه يک
هديه است که بايد ازش لذت برد
وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده ،
تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده.
چارلي چاپلين
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

شعر زيباي حميد مصدق
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق در اين پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت
جواب زيباي فروغ فرخ زاد
من به تو خنديدم
چون که مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق در اين پندارم
که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی هم سالها بعد به این دو تا شاعر جواب داده که خیلی جالبه
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او بغضی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره یک عاشق
و لب و دندان
تشنه کشف و پر از پرسش دختر بودم
وبه خاک افتادم
چون رسولی ناکام
و هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
او یقینا پی معشوق خودش می آید
پسرک بود ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم
اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
ماييم و تمام آفرينش
ماييم نقاط خوب بينش
ماييم و صداي بي صدايي
فرياد بلند آشنايي
ماييم و نگاه پر درخشش
آيين دعا و راه بخشش
ماييم تمام نور هستي
ماييم وجود و حق پرستي
ماييم خود خوده خوده حق
ماييم نگار و نرگس و شمع
ماييم همان ميانه کار
رقص و غزل و نواي بيمار
ماييم که مست مست مستيم
انگور و شراب و خمره هستيم
ماييم که بوي ياس داريم
راهيم و دو صد سوار داريم
ماييم و نواي بي نوايي
بسم ا... اگر حريف مايي
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
همسرش نگاهي کرد اما چيزي نگفت. هربار که زن همسايه لباسهاي شستهاش را براي خشک شدن آويزان ميکرد، زن جوان همان حرف را تکرار ميکرد تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزي از ديدن لباسهاي تميز روي بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "ياد گرفته چطور لباس بشويد. ماندهام که چه کسي درست لباس شستن را يادش داده."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجرههايمان را تميز کردم!
در وجود هر کس رازي بزرگ نهان است . داستاني ، راهي ، بيرا هه اي طرح افکندن اين راز ، راز من و تو ، راز زندگي ، پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است. بسيار وقتها با يکديگر از غم و شادي خويش سخن ساز مي کنيم . اما در هر چيزي رازي نيست . گاه به سخن گفتن از زخمها نيازي نيست. سکوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت.
به تو نگاه مي کنم و مي دانم که تو تنها نيازمند يک نگاهي که به تو دل دهد و آسوده خاطرت کند، بگشايدت تا رها شوي ، من پا پس مي کشم و در نيم گشوده به روي تو بسته مي شود.
پيش از انکه به تنهايي خود پناه برم از ديگران شکوه آغاز ميکنم . فرياد ميکشم که ترکم گفته اند . چرا از خود نمي پرسم کسي را دارم که احساسم را ، انديشه و رويايم را ، زندگي ام را لحظه به لحظه با او قسمت کنم؟ آغاز جدايي شايد از ديگران نبود.
همسرم با صداي بلندي کفت : تا کي ميخواي سرتو توي اون روزنامه فروکني؟ ميشه بياي و به دختر جونت بگي غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناري انداختم و بسوي آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده مي آمد. اشک در چشمهايش پر شده بود. ظرفي پر از شير برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختري زيبا و براي سن خود بسيار باهوش بود. گلويم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمي خوري؟ فقط بخاطر بابا عزيزم. آوا کمي نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهايش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، مي خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو مي خوردم. ولي شما بايد.... آوا مکث کرد. بابا، اگر من تمام اين شير برنج رو بخورم، هرچي خواستم بهم ميدي؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول ميدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزيزم، نبايد براي خريدن کامپيوتر يا يک چيز گران قيمت اصرار کني. بابا از اينجور پولها نداره. باشه؟ نه بابا. من هيچ چيز گران قيمتي نمي خوام. و با حالتي دردناک تمام شيربرنج رو فرو داد. در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چيزي که دوست نداشت کرده بودن عصباني بودم. وقتي غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج ميزد. همه ما به او توجه کرده بوديم. آوا گفت، من مي خوام سرمو تيغ بندازم. همين يکشنبه. تقاضاي او همين بود. همسرم جيغ زد و گفت: وحشتناکه. يک دختر بچه سرشو تيغ بندازه؟ غيرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صداي گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با اين برنامه هاي تلويزيوني داره کاملا نابود ميشه. گفتم، آوا، عزيزم، چرا يک چيز ديگه نمي خواي؟ ما از ديدن سر تيغ خورده تو غمگين مي شيم. خواهش مي کنم، عزيزم، چرا سعي نمي کني احساس ما رو بفهمي؟ سعي کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، ديدي که خوردن اون شيربرنج چقدر براي من سخت بود؟ آوا اشک مي ريخت. و شما بمن قول دادي تا هرچي مي خوام بهم بدي. حالا مي خواي بزني زير قولت؟ حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فرياد زدن که، مگر ديوانه شدي؟ آوا، آرزوي تو برآورده ميشه. آوا با سر تراشيده شده صورتي گرد و چشمهاي درشت زيبائي پيدا کرده بود . صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. ديدن دختر من با موي تراشيده در ميون بقيه شاگردها تماشائي بود. آوا بسوي من برگشت و برايم دست تکان داد. من هم دستي تکان دادم و لبخند زدم. در همين لحظه پسري از يک اتومبيل بيرون آمد و با صداي بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بيام. چيزي که باعث حيرت من شد ديدن سر بدون موي آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اينه. خانمي که از آن اتومبيل بيرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفي کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسري که داره با دختر شما ميره پسر منه. اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صداي هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هريش نتونست به مدرسه بياد. بر اثر عوارض جانبي شيمي درماني تمام موهاشو از دست داده. نمي خواست به مدرسه برگرده. آخه مي ترسيد هم کلاسي هاش بدون اينکه قصدي داشته باشن مسخره ش کنن . آوا هفته پيش اون رو ديد و بهش قول داد که ترتيب مسئله اذيت کردن بچه ها رو بده. اما، حتي فکرشو هم نمي کردم که اون موهاي زيباشو فداي پسر من کنه . آقا، شما و همسرتون از بنده هاي محبوب خداوند هستين که دختري با چنين روح بزرگي دارين. سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گريستن. فرشته کوچولوي من، تو بمن درس دادي که فهميدم عشق واقعي يعني چي؟ خوشبخت ترين مردم در روي اين کره خاکي کساني نيستن که آنجور که مي خوان زندگي مي کنن. آنها کساني هستن که خواسته هاي خودشون رو بخاطر کساني که دوستشون دارن تغيير ميدن.
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
اينرو بخاطر همهء «آدم بزرگ» هايي که ميآيند اينجا مينويسم! آآآي آدمهاي «عدد و رقم» آآآي آدمهاي «افتخار و اقتدار!!» آآآي آدمهاي «کله گنده!» از شما و همهء عدد و رقمهاتون بـيــزارم. دنيا رو به گند کشيدين! (توضيح: حالم خوبه! يعني اينها جدي بود! هذيون نبود!)
به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب??? برايتان نقل ميکنم يا شمارهاش را ميگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتي با آنها از يک دوست تازهتان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان دربارهي چيزهاي اساسياش سوال نميکنند که هيج وقت نميپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازيهايي را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع ميکند يا نه؟» -ميپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق ميگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالها است که خيال ميکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگوييد يک خانهي قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعداني و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً بهشان گفت يک خانهي صد ميليون تومني ديدم تا صداشان بلند بشود که: -واي چه قشنگ!
يا مثلا اگر بهشان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودلبرو بود و ميخنديد و دلش يک بره ميخواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسي است» شانه بالا مياندازند و باتان مثل بچهها رفتار ميکنند! اما اگر بهشان بگوييد «سيارهاي که ازش آمدهبود اخترک ب??? است» بيمعطلي قبول ميکنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نميپرسند. اين جورياند ديگر. نبايد ازشان دلخور شد. بچهها بايد نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
منبع وبسايت احمد شاملوخدایا! آن قدیمها سختگیرتر بودی!
خدایا! قربانت گردم! ای حکیم کارساز! ما اجالتاً در حکمت کارهایت در ماندهایم!
خدایا! مگر قوم نوح بجز اینکه کبر ورزیدند، چه گناهی مرتکب شدند که چنان غرقشان کردی؟
خدایا! مگر قوم عاد بجز کفر نعمتت، چه کرده بودند که چنان به بادی نابودشان کردی؟
خدایا! مگر قوم ثمود را به جرم کشتن شتر، چنان عذابشان ندادی؟
خدایا! مگر اهل مدین بجز کم فروشی، چه کرده بودند که چنان شدند؟
خدایا! مگر قارون بجز مال اندوزی، چه کرده بود که چنان در زمین رفت؟
خدایا! این قوم که در میانشانام چه دیگر باید میکردند – که نکردهاند – تا شایستهی عذابت میشدند؟
خدایا! اصلاً میشنویام؟
خدایا! (نکند خدای نکرده، بلاتشبیه) تو هم مانند این پدر مادرهایی هستی که به بچههای اولشان کلی سخت میگیرند و کاری به کار بچههای آخرشان ندارند!
خدایا! کجایی؟
خدایا! میخواهم به سبک شبان بلند بلند کفر بگویم بلکه موسایی ژاژخاییام را بشنود و از غیرتش عتابم کند. شاید اینگونه دلمان به خبری از تو خوش شود!
خدایا! اینجا پنداری همه مسابقه میدهند در رسیدن به عذابت!
خدایا! با این همه اگر عذابمان نکنی به تمام اقوام قبلی ظلم کردهای!
خدایا! به خودت قسم که عذاب به دستت، هزار بار شیرینتر است از عذابی که میکشیم به اسمت!
می خواستم بگویم:
گفتن نمی توانم
آیا همین که گفتم،
یعنی
همین که
گفتم؟!
زآه شرر بار ، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن ، بیشتر کن ، بیشتر کن
مرغ بی دل ، شرح هجران
مختصر ، مختصر کن ، مختصر کن
***
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق ، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی ثمر شد
راسته و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی ، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن
جور مالک ، ظلم ارباب
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو ، سینه من
پر شرر شد ، پر شرر شد
این قرار داد
تا ابد میان ما
برقرار باد
چشمهای من به جای دست های تو!
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من
آبرو بده!
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم!
قیصر امین پور
تو اي گمكرده راه زندگاني
نداده فرق، پيري از جواني
« تو پنداري جهاني غير از اين نيست ؟»
« زمين و آسماني غير از اين نيست ؟»
« چنان كرمي كه در سيبي نهان است »
« زمين و آسمان او همانست »
گمان داري جهان هست و خدا نيست ؟
در اين كشتي اثر از ناخدا نيست
رهت روشن، ولي چشم تو تاريك
تو در بيراهه، اما راه، نزديك
من و تو، قطره درياي جوديم
من و تو، رهرو شط وجوديم .
رسيم آنجا كه در آغاز بوديم .
به نعمت بر سرير ناز بوديم
***
ز دريا روزگاري ابر برخاست
من ابرش گويم اما عين درياست .
شتابان شد بهر سو چون سواران
بهر جا قطره قطره ريخت باران
ولي اين قطره ها چون درهم آميخت
از اين پيوستگي رودي بر انگيخت
من و تو قطره اي در چنگ روديم
گهي بالا و گاهي در فروديم
گهي بيني كه ره بر رود، تنگست
بهر گامش بسي خارا و سنگ است .
ولي اين رنج ره، پايان پذير است
تو را دستي توانا، دستگير است .
بدنبال سفرها منزلي هست
زراعت هاي ما را حاصلي هست
تو پنداري همين صحرا و دشتست ؟
و اين رود دمان بي سر گذشتست ؟
تو بيني رود را بر لب فغانهاست
نداني كاين فغان از هجر درياست .
چو بر دريا رسد آرام گيرد
چو عاشق كز نگارش كام گيرد
اگر در رنج و گر در پيچ و تابيم
دوباره سوي دريا ميشتابيم

و خدا زن را آفـرید
هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: "این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب
باش که ..."
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع كرد و چنین
گفت: "بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی. سرت را به زیر
افكن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین
میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان
میشوی. از او حذر كن كه یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری كه خدا در
آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند....
مراقب باش...."
و من بی آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: "به چشم."
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه: "خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از
لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو...."
گفتم: "به چشم."
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش
ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی كه مرا به سوی او
میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا كسی كه
نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم . دیگر تحمل نداشتم .
پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟
قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی كردم
مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را
بگویم، میدانست.
با لبخند گفت: "این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او داروی درد
توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار
شكننده است .و مبادا با او تند خویی کنی که آنگاه تو را در آتش قهرم میسوزانم و به
چاه ویل سرنگونت میکنم...
من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی كه در بطن وجودش
موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار
زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم
صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم."
من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل
تهدید كردی؟"
خدا گفت: "من؟"
فریاد زدم: "شیخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی
چرا حرفی نزدی؟”
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: "من سكوت نكردم، اما تو ترجیح دادی
صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا."
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تكرار میكند
مــرده بــدم زنده شدم گريه بدم خنده شــــدم
ديــده سيـــر اســت مـــرا جـــان دلــير است زهـــره شير اســت مـــرا زهره تابـنده شدم
گـفـت کـه ديوانه نهاي لايــق ايـن خانــه نهاي رفـتم ديوانه شـــدم ســـلسله بندنـده شدم
گفت که سرمست نهاي رو که از اين دست نهاي رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنـــده شدم
گفت کـه تـو کشته نهاي در طرب آغـشتـهنهاي پــيش رخ زنـده کنش کشته و افکنده شدم
گفـت کـه تو زيـرککي مسـت خيــالي و شکي گول شـدم هول شـدم وز همه برکنده شدم
گـفـت کـه تو شمع شدي قبله اين جمع شدي جمع نيم شمــع نيــم دود پـراکــنده شدم
گـفـت که شيـخي و سـري پيـش رو و راهبري شيخ نيـم پيــش نيم امــر تــو را بنده شدم
زهـره بـدم مـاه شـدم چرخ دو صـد تاه شــدم يـوسف بـودم ز کنون يوســف زاينــده شدم
از تـوام اي شهره قمــر در من و در خــود بنگر
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کــز رخ آن شـاه جهـان فرخ و فرخنده شدم
شیعه امروز همان شیعه ای که پاک ترین و تند ترین ایمانها را به علی دارد ، به علی عشق می ورزد.
حتی بر خلاف اسلام ، بر خلاف رضایت شخص علی او را بر مقام الهی می رسانند و علی اللهی و .... می شوند.
باز علی را تنها در یک چهره می بیند ، یک بعد علی را می شناسد و دیگر فضائل و ابعاد این روح چند بُعدی را نادیده می انگارد.
با آنها آشنا نیست و علی بیش از آنچه به شور اخلاص شیعه اش نیازمند باشد به این نیاز دارد که او را و تمام او را شیعه پاک اعتقادش بشناسد.
بی شک از عوام شیعه چنین انتظاری ندارد اما از خواصِ شیعه ، از آدم روشنفکر شیعه چنین توقعی دارد.
کسی که شیعه علی است باید او را در همه چهره هایش بشناسد....
<<دکتر علی شریعتی>>

یک دقیقه سکوت به خاطر به دنیا آمدن کسانی که رفتن را به ماندن ترجیح میدهند.
یک دقیقه سکوت به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه و ابلهانه باقی ماند.
یک دقیقه سکوت به خاطر امیدهایی که به ناامیدی مبدل شد.
یک دقیقه سکوت به خاطر ستارهی کوچکی که همیشه در آسمان پرستاره و بیانتها تنها ماند.
یک دقیقه سکوت به خاطر همهی سالهایی که دروغ شنیدم.
یک دقیقه سکوت به خاطر روزها و لحظههایی که ادامه دادن ناممکن مینمود اما عبور ناگریز بود.
یک دقیقه سکوت به خاطر همهی کسانی که به جرم دیگری محاکمه شدند.یک دقیقه سکوت به خاطر پرندهی کوچک خوشبختی که هرگاه بر بامی نشست با سنگ از او پذیرایی کردند.
یک دقیقه سکوت به خاطر شبهایی که با اندوه سپری شدند.
یک دقیقه سکوت به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشت له شد.
یک دقیقه سکوت به خاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند.
یک دقیقه سکوت به خاطر سالها آرامش از دست رفته.
یك دقیقه سكوت به خاطر اضطراب اولین روز مدرسه.
یک دقیقه سکوت به خاطر لحظه لحظهی شبهای امتحان كه با دلواپسی و بیخوابی گذشت.
یک دقیقه سکوت به خاطر خاطر اطرافیانی که بود و نبودشان مطلقاً فرقی نمیکند.
یک دقیقه سکوت به خاطر همهی کسانی که فکر میکردند دنیا روزی بهتر خواهد شد.
یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که معتقدند یک روز همه چیز تغییر خواهد کرد.
یک دقیقه سکوت به احترام خونهای ناحق بر زمین ریخته و بر آسمان پاشیدهی تاریخ.
یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که زندگیشان را وقف کمک کردن به انسانهای دردمند میکنند در حالی که خود دردمندتریناند.
یک دقیقه سکوت به احترام دوستانی که که هر گاه به آنها احتیاج داشتم بهترینشان تنهایی بود.
یک دقیقه سکوت به احترام احترامهای ندیده.
یک دقیقه سکوت به احترام دفتری که فقط برای نوشتن دردها گشوده میشود.
یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که گمان میکنند زنده بودن زندگانی را کافیست.
یک دقیقه سکوت برای رویاهای شیرین کودکی، که هرگز باز نخواهند گشت.
یک دقیقه سکوت برای صداقت که این روزها وجودی فراموش شده است.
یک دقیقه سکوت برای محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع میگردد.
یک دقیقه سکوت برای پروانهی کوچکی که با بال شکستهاش تمام عمر در تلاش بیهوده برای پرواز بود.
یک دقیقه سکوت به احترام انسانیت.
یک دقیقه سکوت به خاطر انسان بودن.
یک دقیقه سکوت به خاطر حرفهای نگفته.
یک دقیقه سکوت به خاطر همهی کسانی که مجبورند یکدیگر را تحمل کنند.
یک دقیقه سکوت برای زندگی.
یك دقیقه سكوت به احترام لحظه آشنایی.
یك دقیقه سكوت به احترام لحظهی جان دادن.
یك دقیقه سكوت به احترام نالههای در خون خفته.
یک دقیقه سکوت به احترام کلمهی "دوست" که هیچکس معنی آن را درست نفهمید.
یک دقیقه سکوت برای ظلمت و تاریکی شب، که با دستان سخاوتمند سیاهش همهی تفاوت ها را می پوشاند.
یک دقیقه سکوت برای بالشی که تنها همدم غصه ها بود.
یک دقیقه سکوت برای همهی کسانی که هرگز نفهمیدند کسی آنان را دوست دارد.
یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که سعی کردند صلح را برقرار سازند.
یك دقیقه سكوت به احترام تمام آرمانهایی كه به پای قدرت ذبح شدند.
یک دقیقه سکوت برای دل گرفته ام.
یک دقیقه سکوت برای سینههای تنگی که از غربت در حال ویرانیاند.
یک دقیقه سکوت به خاطر کودکی که از پشت پنجرهی غبار گرفته باران را نظاره میکند.
یک دقیقه سکوت برای تمام لحظههای از دست رفتهی عمر.
یک دقیقه سکوت برای سالها زندگی پوچ و بیحاصل.
یک دقیقه سکوت برای رویاهای باطل.
یک دقیقه سکوت برای زیبایی گلهایی که همیشه با خار همراه بود.
یک دقیقه سکوت برای کسانی که از فرط مشکلات به جنون میرسند.
یک دقیقه سکوت برای صفحاتی که با نوشتههایی این چنین سیاه میشوند.
یک دقیقه سکوت برای گوشی که همیشه شنوا بود ولی هرگز شنیده نشد.
یک دقیقه سکوت برای اشکهایی که همگان سعی در پنهان کردن لطافتشان دارند.
یک دقیقه سکوت برای احساساتی که همواره نادیده گرفته میشوند.
یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که هرگز نیاموختند لبخند بزنند.
یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که هرگز نیاموختند گریه کنند.
یك دقیقه سكوت به خاطر شكستها و پیروزیها.
یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که از ناراحتی دیگران اندوهگینند در حالی دیگران هرگز آنان را باور نخواهند کرد.
یک دقیقه سکوت به احترام کودکانی که امروز متولد شدند.
یک دقیقه سکوت به احترام تمام کسانی که امروز زندگانی را وداع گفتند.
یک دقیقه سکوت به احترام قلبهایی که از سنگاند.
یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که هرگز درک نشدند.
یک دقیقه سکوت به احترام احساسهایی که هرگز بیان نشدند.
یک دقیقه سکوت به احترام تمام کسانی که سکوت کردند.
یک دقیقه سکوت ...
و یک دقیقه سکوت به احترام تمام سکوتهایم.
پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضحكي الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟
اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!
و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.
کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را...
بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...
دکتر علی شریعتی
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظه اول
که اول ظلم را مي ديدم
جهان را با همه زيبايي و زشتي
بروي يکدگر ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سبحه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان
هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو
آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بعرش کبريائي با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري
در اين دنياي پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من جاي او چو بودم
يکنفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!
خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم !
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب ، آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن ، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا !
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
«دکتر علی شریعتی »