من دينم اسلام است . ولي خاكم ، زبانم ، اسمم و غذايم ، ايراني است . (و به هر دوي اينها يعني : دينم و فرهنگم افتخار مي كنم ) و از خود بيگانگي را هم در غربزدگي و هم در عرب زدگي مي دانم . و افتخار مي كنم كه بهترين دين را دارم . البته بالاترين آرزوي من اين است كه به جاي اينها ، انسان شوم و انسان باقي بمانم و هنگامي كه ميميرم انسان بميرم . بياييد به جاي دعواهاي بيهوده بر سر سني و شيعه ، بر سر چپ و راست ، بر سر فلاني يا فلاني و بر سر هر چيز بيهودة ديگر ، تمام كوششمان ، براي انسان شدن خودمان باشد و به تو قول مي دهم طعم شيرين انسان شدن را در هر دو جهان خواهي چشيد .
اگر بيماري ، غصه نخور زيرا يا شفا مي يابي يا با مرگ به آسودگي ابدي ميرسي . اگر بيكاري ، غصه نخور زيرا يا شاغل مي شوي و بي شك از گرسنگي نخواهي مرد . اگر بي خانه اي نترس ، نهايتش در چادري زير سقف آسمان ميخوابي . اگر مجردي غمي نيست چون تاهل نيز براي خود غمي ديگر است . اگر زشتي فكرش را نكن زيرا همه به قيافه ات عادت كرده اند . آري حتي اگر همة اينها را يكجا با هم داشتي باز هم اميدوار باش و بخند . ولي اگر بي درد و بي تفاوتي ، برو بمير كه هيچ اميدي به تو نيست .
نمي تواني هنرمند باشي ؟ نتوانستي ثروتمند شوي ؟ موفق به كسب مقام قهرماني نشدي؟ مشهور نيستي ؟ غصه نخور به تو كاري ياد مي دهم كه اگر بخواهي ميتواني . انسان شو و خوب باش . خوب كه مي تواني باشي . اينگونه ، هنرمندترين ، ثروتمندترين و قهرمانترين ، تويي !
اگر روزي صاحب بهترين خانه شدي ، اگر روزي داراي بهترين خودرو شدي ، اگر بهترين همسر و فرزند نصيب تو شد ، اگر ثروتمندترين و مشهورترين انسان شدي ، آري در آخر اگر هنوز سنگدل نشده باشي خواهي فهميد كه بهترين چيز ، انسانيت است و از صميم قلب اميدوارم كه براي به دست آوردن آن چيزها ، انسانيت را از دست نداده باشي.
فقط به كسي مي توان گفت : انسان ، كه به ديگران از ته دل كمك مي كند (و نه براي آرامش وجدان و يا گول زدن خودش ) و اگر نمي تواند ، با ديگران همدردي مي كند . و اگر باز هم نمي تواند لااقل كينه توزي و حسادت نميكند . اين اولين و آسان ترين راه براي انسان شدن است .
انسان ، ابتدا بايد حيوان شود يعني به همنوعش آزار نرساند . سپس انسان شود يعني نسبت به همنوعش محبت داشته باشد . در مرحله بعد بايد فرشته شود يعني همنوعش را بر خود مقدم بداند . و در آخر ، قيد همه چيز را بزند و در خدا محو شود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط فرزانه
من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم !
ولی خدایی که قابل لمس باشد که دیگر خدا نیست !
اگر هر دعایی را هم اجابت کند همین طور !
همان جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که عظمت دعا بیش از
هر چیزی در این نهفته است که پاسخی بدان داده نمیشود!
و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست !
این را هم دریافتم که آموختن دعا
آموختن سکوت است و
عشق ، فقط از جايي شروع ميشود كه
ديگر هيچ انتظاري براي گرفتن ِ
هيچ چيزی وجود نداشته باشد
عشق تمرين نيايش است
و نيايش تمرين سكوت
( اگزو پري: رمان دژ)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:25 قبل از ظهر توسط فرزانه
من صدايت را درون
قلب خود می شنوم
درد را در چهره ی عاشق تو
با ذهن خود می نگرم
فرياد نزن ای عاشق
فرياد نزن !
بی سبب نيست چنين فريادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگيه
هم خودم هم تورو بر باد دادم
بی گناه در دام عشق افتادم
اگر احساسمو می فهميدی
قلبتو دوباره می بخشيدی
لحظه ی پايان اين ديدار را
روز آغازی دگر می ديدی
اگه بيهوده نمی ترسيدم
عشقو آن گونه که هست می ديدم
شايد اين لحظه ی غمگين وداع
قلبمو دوباره می بخشيدم
کاش از اين عشق نمی ترسيدم !
ما سزاواريم اگر گريانيم
اين چنين خسته و سرگردانيم
ما که دانسته به دام افتاديم
چرا از عاشقی رو گردانيم ؟
وقتی پيمان دل و می بستيم
گفته بوديم فقط عاشق هستيم
ولی با عشق نگفتيم هرگز
از دو ایل نا برابر هستیم
از دو ایل نابرابر هستیم
نه گناهکاریم نه بی تقصیریم
منو تو بازیچه ی تقدیریم
هردو در بیراهه ی بی رحم عشق
با دل و احساس خود درگیریم
گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم
زیر آوار فرو ریخته ی عشق
از دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده
به من عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفاداری بده !
تو به من قول وفاداری بده !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط فرزانه
شنیدید میگن یکی بو یکی نبود
آره یکی بود یکی نبود
وقتی این یکی بود اون یکی نبود
وقتی اون یکی بود این یکی نبود
ولی نمی دونم چرا واسه ما هیشکی نبود
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
اه اکنون دیریست
که فرو ریخته در من گویی
تیره اواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه ی تو
روی لبهایم می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگی ام می لرزد
چون تو را می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تک درختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار
که فراموش کنم
توچه هستی جز یک لحظه یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در برهوت آگاهی ؟
بگذار
که فراموش کنم0
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطائی کردم
که زمن رشته الفت بگسست
در دلش جایی که اگر بود مرا
پس چرا دیده زدیدارم بست
هر کجا می نگرم بازهم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشق است که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردی است که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده ان بدخو بود
می کشندم چو در اغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که زدل بردارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ایی از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه زمویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست به جز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست زخود آرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او از همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا؟با کم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی امد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیرگاهی ست در این منزل نیست
فروغ فرخزاد

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط فرزانه
امروز را برای بیان احساسات به عزیزانت غنیمت شمار چون ممکنست فردا احساسی باشد...
ولی عزیزی نباشد......
این قافله ی عمر عجب می گذرد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:16 قبل از ظهر توسط فرزانه
سلام دوستان عزیز هرچی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمیرسه مغزم یاری نمیده تا بنویسم انگار وبلاگم هم مثل خودم پیر شده خیلی وقته اپ نکردم نمی دونم چی بنویسم
امیدوارم این وضع ادامه پیدا نکنه
راستی کنکور سراسری مجاز نشدم
پیام نور غیرانتفاعی و دانشگاه مجازی
به امید دیدار
یا حق
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط فرزانه
سلام دوستان عزیز
بعد از مدتها باز اومدم اما معلوم نیست دوباره کی بیام
5 روز تا کنکور.........
هیچی نخوندم تو این مدت که نبودم فقط 3 ماه درست حسابی درس خوندم نشد، نشد که بشه اونجور که من دوست داشتم، نشد که بشه، اوضاع وفق مرادم نبود
از اول دی تا آخرای اسفند خووندم و بعد مشکل رو مشکل انگار زمین و زمون دست به دست هم دادن من درس نخونم سال جدید و تجدید خاطرات پارسال هر روز دور هم می شستیم و میگفتیم همچین روزی پارسال چه بلاهایی سرمون اومد... شیراز، برگشت به تهران، نیمه شب، تصادف، آمبولانس، بیمارستان آباده، فاطمه خواهرم آی سی یو بود، بابا برای عمل پا آماده میشد، مامان بدنش باد کرده بود و ناله می زد، یه چشم داداشم مجتبی خون می اومد، منم سرم به دستم نصفه تنم کوفته شده بود و درد می کرد و آخر........
فاطمه رفت امسال هم که عید مراسم سال فاطمه بود ونشد درس بخونم تا اومد دورمون خلوت بشه و درس بخونم یک ماه بعد از سال فاطمه بابا رفت
حالا من موندم و مادر مریضم و یه دنیا غم
اصلا چرا دارم اینارو به شما میگم دست خودم نیست دستام دارن تند تند به دکمه های کیبورد می خورن طفلکی ها دلواپسه دلم هستن می خوان اینا رو بنویسن تا دلم سبک بشه حرفا تو دلم سنکینی میکنن خیلی خسته ام
شرمنده رفقا دوست نداشتم از زندگی شخصیم براتون بگم از غم و غصه هام اما دیگه داشتم غمباد می گرفتم
نمی دونم دیگه جی باید بگم باقی حرفامو تو سکوت براتون میگم امیدوارم که شنونده ی خوبی باشید...
والسلام
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط فرزانه
![]()
![]()
سلام دوستان عزيز ![]()
![]()
![]()
من ديگه نمي تونم پست جديد بفرستم ![]()
تصميم دارم براي كنكور حسابي بخونم
واسه همين وقت ندارم كه بيام نت
بايد تا تيرماه ساله ديگه با اينترنت خداحافظي كنم
التماس دعا داريم![]()
قربونه همتون![]()
يا حق![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:18 قبل از ظهر توسط فرزانه
شبی از پشت يک تنهايی غمناک و بارانی
ترا با لهجه ي گلهای صورتی صدا کردم ...
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی که در تنهايی ام روئيد ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی:
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:11 قبل از ظهر توسط فرزانه
دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفته ما بین و دلگشایی کن
دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشه چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترک بی وفایی کن
بلای کینه دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن
شکایت شب هجران که می تواند گفت
حکایت دل ما با نی کسایی کن
بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم
تو نیز یادی از آن عهده آشنایی کن
نوای مجلس عشاق نغمه دل ماست
بیا و با غزل سایه همنوایی کن
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:9 قبل از ظهر توسط فرزانه
با دلی از شیشه نازکتر چگونه نشکنم سنگ را من کرده ام باور چگونه نشکنم از در و دیوار سنگ کینه می بارد هنوز من که دارم آینه در بر چگونه نشکنم نشکنم گر در عبور از سنگباران فلک در عبور از عشق ویرانگر چگونه نشکنم آسمان پوشیده از بال کبوتر ها شده است من که محروم زبال و پر چگونه نشکنم هر نفس هر لحظه می بینم میان بادها باغی از گل می شود پر پر چگونه نشکنم مانده ام چشم انتظارت در میان بادها با نگاهی خسته چشمی تر چگونه نشکنم دشمن از رو بسته شمشیر از برایم دوست نیز می زند از پشت سر خنجر چگونه نشکنم یک طرف نیرنگ دشمن یک طرف تزویر دوست با دلی از شیشه نازک تر چگونه نشکنم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:8 قبل از ظهر توسط فرزانه
همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد تا انگاه که ساعت فراق فرا می رسد0هنگامی که مهر شما را فرا می خواند از پی اش بروید اگر چه راهش دشوار و ناهموار است 0
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را و چیزی نمی گیرد مگر از خود
مهر تصرف نمی کند وبه تصرف در نمی آید زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است
هنگامی که مهر می ورزید مگویید خدا در دل من است بگویید من در دل خدا هستم و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید زیرا مهر اگر شما را سزاوار بشناسد شما را راه خواهد برد
مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید زنهار که خواهش ها اینها باشند:
آب شدن چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار
زخم بر داشتن از دریافتی که خود از مهر دارید و خون دادن از روی رغبت و با شادی
بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده پروازو به جا آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهرورزی ٬آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه مهر
بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید با نغمه ستایشی بر لب
به یکدیگر مهر بورزید ام از مهر بند مسازید بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما
دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری زیرا که تنها دست زندگی می تواند دلهای تان را نگه دارد
جبران خلیل جبران
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:23 قبل از ظهر توسط فرزانه
پيش از اينها فکر میکردم خدا
خانهاي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصهها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایههای برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه، برق کوچکي از تاج او
هرستاره، پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خندهاش
سيل و طوفان، نعرهي توفندهاش
دکمهی پيراهن او، آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
ازخدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بيرحم بود و خشمگين
خانهاش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هرچه ميپرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود ميگفتند اين کار خداست
پرسوجو از کار او کاري خطاست
هرچه ميپرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، کورت ميکند
تا شدي نزديک دورت ميکند
کج گشودی دست، سنگت ميکند
کج نهادي پاي، لنگت ميکند
تا خطا کردي، عذابت ميکند
در ميان آتش آبت ميکند...
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو وغول بود
خواب ميديدم که غرق آتشم
در دهان شعلههاي سرکشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو ميشد نعرههايم، بيصدا
در طنين خندهي خشم خدا...
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه ميکردم، همه از ترس بود
مثل بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خندهايي بيحوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه، در يک روستا
خانهاي ديديم، خوب آشنا
زود پرسيدم: پدر اين جا کجاست؟
گفت: اين جا خانهي خوب خداست!
گفت: اين جا ميشود يک لحظه ماند
گوشهاي خلوت، نماز ساده خواند
با وضويي، دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفت و گويي تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگين
خانهاش اين جاست؟ اين جا، در زمين؟
گفت: آري خانهي او بيرياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بيکينه است
مثل نوری در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهربانيهاي اوست
قهر او از آشتي شيرينتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني ميدهد
قهر ما با دوست، معنی ميدهد
هيچ کس با دشمن خود قهر نيست
قهری او هم نشان دوستي است...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشنا است
دوستي، از من به من نزديکتر
از رگ گردن به من نزديکتر
آن خدا را پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
ميتوانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بيريا
ميتوان با اين خدا پرواز کرد
سفرهي دل را برايش باز کرد
ميتوان دربارهي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
ميتوان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
ميتوان مثل علفها حرف زد
با زبان بيالفبا حرف زد
ميتوان دربارهي هر چيز گفت
ميتوان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا
قيصر امين پور
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط فرزانه
به قلبت بياموز هميشه عاشق باشد و عاشق هر کسي نباشد
به چشمانت بياموز هر کسي ارزش ديدن ندارد
به چشمانت بياموز که به چشم به راه بودن عادت نکند
به چشمانت بياموز که به در خيره نماند
به چشمانت بياموز که براي هر کسي بيخواب نشود
به زبانت بياموز که هر اسمي ارزش جاري شدن ندارد
به زبانت بياموز به هر کسي نگويد دوستت دارم
به پاهايت بياموز هر راهي ارزش رفتن ندارد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:9 قبل از ظهر توسط فرزانه